صفحه نخست
پیوندهای روزانه

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

سخت است خندیدن، وقتی دلقک تو باشی.


(0 نظر)
(5 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

باید بیندازمش دور

جوابم را که نمی دهی

حالم بهم می خورد از این گوشی

گلویم را سوزانده

نفسم در نمی آید

سرطان می شود آخر

نیامدنت


(0 نظر)
(5 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 10:48 ب.ظ

سرت درد بگیرد

این قرص ها فایده ندارد

دستت گیر کرده روی ماشه

رد انگشت هات مانده روی گلوت

به دیوار هم که بکوبیش

هیچ جا زلزله نمی آید


(0 نظر)
(5 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

دوشنبه 28 فروردین 1391 ساعت 4:4 ب.ظ
دستان بسته را 
از آزادی نوشتن
این لبخندها گواه آن است
که
هیچ کس را سر گریستن نیست
دستان بسته را
از آزادی نوشتن
این قتل عام
گناه گرگ نیست؟
عادت چوپان است

(0 نظر)
(12 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 5:59 ب.ظ

تقدیم به دوست خوبم نریمان نصیرایی

ما پا بودیم

پایه ی تمام

تمام

خیابان هایی

که از ازدحام خانه های دو طرفشان

حتماً احساس خوبی دارند

و آدم هایی که

بدمان می آید

از تکراری که اتفاق نمی افتد

از کسی که باید حالا از این خیابان بگذرد

ای کاش این گلوله شلیک نشود

ای کاش این خیابان بترکد

با بمب های توی جیبمان

چه قدر بدم می آید

از آواز پرندگانی

که حتی در این هوای بد هم

دست بردار نیستند

خیلی وقت است پایین کشیده اندش؟

کرکره ی این مغازه ها را

ما پا بودیم

سر به سر هم نمی گذاشتیم

وقتی گفتم دوستش دارم

یعنی هنوز توی شعرهایش پی خودم می گردم

و امیدوارم هر واژه ای تصویری از من باشد

و تو که دوستش نداری

تمام واژه های شعرش هستی

نه، نمی خواهم بفهمم

سخت است فهمیدن ساختمان هایی که کنار خیابان ها زندگی می کنند

و خوشبختند

سخت است فهمیدن این همه مغازه

سخت است

توی موهای تو بودن

که هی دردت بیاید

از این هوا

این هوای خوب بهاری

که دارد مرا می کشد

توی سیگار بهمنم

هی گشتم

حتی فیلترش را هم باز کردم

توی موهای تو گیر کرده ام

توی این خیابان ها

با آدم هایی که  از من بدشان می آید

ما پا بودیم شاید

پایه ی تمام

خوب می دانستی

جرأت زدن این رگ را ندارم

خوب می دانستی

من با چند کتاب کوچک

که حتی هنوز نخواند مشان

نمی توانستم تمام این خیابان ها را

با بمب های کوچک توی جیب هامان

که برایمان یادگاری گذاشته اند

بترکانم


(26 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 5:5 ب.ظ
زیبا
مثل ماهی سفره ی هفت سین توی تنگ کوچکش
نمی دانم از منظره ی این اتاق شهر را چگونه خواهی فهمید
آدم ها را میان هیاهوی کودکان
پشت سبزه ها باور کن چندان سیبی برای خوردن نیست
ما هم محکوم به بازی پدر و مادرمان خواهیم شد
میان اتاق های فاصله
تو تخت خواب های شکنجه
و با روزنامه های صبح جویده خواهیم شد
باور کن دورمان خواهند انداخت و حتی گنجشک ها هم به سراغ جسدم نمی آیند
زیبا
مثل شکوفه های درخت آلوچه
در انتظار طعم شیرین کودکی
مثل شاخه های شکسته شده
توی این هوا آدم هوس خیلی چیز ها می کند
ولی پول که توی جیبت نباشد
هر چه قدر هم که دنبالش بگردی
غریبه است
غریبه ای
بعد می خوری به کوچه ای که هر چه قدر هم که ادامه داشته باشد بن بست است
و تو این را خوب می دانی
این را خوب می دانستی
زیبا
مثل خودت
توی این خانه هم حتی دنبال چیزی که شبیه تو باشد نمی گردم
دستم را بگیر می خواهم از توی این کابوس بپرم بیرون
زشت
مثل رفتنت

(17 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر
تو سوژه ی شعر هایم شدی
بی آن که بدان عاشقت شدم

(16 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 5:1 ب.ظ
من محو چشم های تو هستم

با این همه دود هم حتی

تهران را سر خوابیدن نیست

این خمیازه های خستگی

شیون های مادران داغدار نیست

من هنوز از این دور ها محو چشمان تو هستم

در بی گاهی سقوط یک پنجره از ارتفاع شهر

بیمار تو را گشتن این خیابان هایم

مرا ببخش عاشقانه بلد نیستم

توی این هوای گرفته ی رابطه نفس هم نمی شود کشید

آه

این صدا در سر من سر خاموش شدن ندارد

هر چند دوستت دارم

واژه ایست چندان تکراری

که این روز ها عادت همیشگی مان شده

ولی با وجود همه این ها

می خواهم بگویم دوستت دارم


(18 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

شنبه 6 اسفند 1390 ساعت 11:34 ق.ظ
همیشه زود از یاد می بریم. شاید به این خاطر که تاریخ را اغلب جنایتکاران می نویسند. می خواهیم از یاد ببریم چرا که راحت تر است، چرا که شکست را پذیرفته ایم. این کار آن قدر عادی شده که دیگر فکر کردن به دلایل آن برای ما کاری بیهوده است. در شرایطی که بسیاری از مردم خود را تسلیم جهل اسلام و تباهی سرمایه داری کردند مردانی نه از جایی دور که از میان همین مردم به پا خواستند و تمام توان خود را در راه رسیدن به آزادی به کار گرفتند. هنگامی که همه سکوت کرده بودند یا به جناح ارتجاع پیوسته بودند مردانی با خون خویش مشعل امید به بر پایی ساختاری انسانی را فروزان نگاه داشتند. مشعلی که هنوز با وجود تمام روده دارازی شکنجه گران و جانیان تازه روشنفکر شده همچنان فروزان و روشنگر راه کارگران و تمامی ستمدیدگان است. امروز شاید کمتر کسی دلاوری آنان را به یاد آورد و یا بخواهد به یاد آورد چرا که فراموشی بهترین مسکن این خاموشی ابلهانه ای است که در آن فرو رفته ایم. با هزاران دلیل سعی در این داریم که مبارزات تمامی آنانی را که برای تحقق جهانی بهتر مبارزه کرده اند اشتباهی فاحش جلوه دهیم و سازشکاری خود را راهی درست و ناشی از آگاهی و انسان دوستی و هزار و یک به اصطلاح فضیلت اخلاقی که نمی دانم از کجای کتاب های گرد گرفته ی دینی در آورده ایم نشان دهیم شاید بتوانیم ترس و بی عملی خود را توجیه کرده باشیم. هر چند من نیز از همه ی این چنین مردمی بهتر نیستم و گرفتار همان ترس و سازشکاری باقی ایرانیانم. ترسی که ما را از پای در خواهد آورد. ما در دادگاه تاریخ بی هیچ شکی محکومیم ما بی هیچ شکی در تمامی شکنجه ها و کشتارها دست داشته ایم چرا که در برابر تمام آن ها سکوت کرده ایم.  7 اسفند را هم همچون تمامی روزهای دیگر از خاطر برده ایم چرا که راحت تر است ولی کسانی همچون آیت الله طبرسی و همدستانش هنوز وحشتی را که در آن روزها از مبارزات خلق های ستم دیده ایران داشته اند از یاد نبرده اند هر چند ما با تمام وجود سعی کنیم آخرین باقی مانده های امید را نیز به گورستان بسپاریم. 
یادشان گرامی هر چند می دانم با چنین مردمی که ما هستیم راهشان پر رهرو نخواهد بود 

(33 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 1:56 ب.ظ

من برای زندگی ساخته نشده بودم، پس به ناچار تسلیم مرگی شدم که آرام و آهسته در اتاقم رژه می­رفت.

شبیه هیچ حسی که پیش از این تجربه کرده باشمش نبود. نه شبیه دوست داشتن تو بود، نه شبیه اصرارهای بیهوده­ی جواب­های پیاپی نه، نه شبیه رؤیای سیگاری که نکشیدمش، نه شبیه چرخش بیهوده­ی یخ توی لیوان خالی.

من برای مرگ ساخته نشده بودم. نه از سر ناچاری به مرگی که نمی دانم چرا مدت­ها بود آرام و آهسته در اتاقم رژه می رفت و ترانه­ای عجیب می خواند تن دادم.

4/12/1390

 

(31 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 1:50 ق.ظ
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو

(40 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 3:26 ق.ظ
ما ساکت گذشتیم از تلخی تمام فاجعه
شاید چاره ای جز این نبود

(53 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر

سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:54 ب.ظ

برای چی بنویسم وقتی تو نمی خونیشون. شاید خسته شدی از حرفام، از دردام. شاید فقط از من خسته شدی.

با این همه من هنوز دوستت دارم و می نویسم برای این که چیز مهمی نیست این که تو نخونیش، این که، من ننویسم.

می دونم باور کردنش ساده ست. به همین سادگی که میشه نوشت. به همین سادگی که تو نمی خونیشون.

شاید برای همین بود.

باید می رفتم خیلی قبل از این.

4/11/1390

 

من تعجب نمی کنم. فقط منتظر می مونم. منتظر میمونم که صبح بیاد و ما بشنویم که همه چیز خوبه، که من خوبم، که تو خوبی و همه خوبن.

این چیزا عادیه، همیشه پیش اومده شاید بازم پیش بیاد.

بعد می تونیم بشینیم و با خیال راحت به خبر بعدی گوش بدیم.

4/11/1390

 

وقتی باید بریم میمونیم، به خونه نگاه می کنیم، به آدما، به لباسامون. وقتی باید برم میمونم و فکر می کنم خیلی زیاد به تو، به جنگل، به هوا و به طعم خوبی که تو رفتنه، به راه و سختیاش.

لازمه آدم زیاد بدونه؟ ولی شاید لازم باشه زیاد حرف بزنه نه برای این که به تو بگم دوستت دارم که این به حدی تکراری شده که خودمم آزار میده نه برای این که شاید دیگران نباید یادشون بره که منم هستم. شاید برای این که باید منتظر یه تلفون از یه دوست قدیمی بود. شاید به خاطر این که باید به فال تویه مجله اعتماد کرد.

یه وقتایی باید رفت. ولی می مونی و به یه آهنگ دیگه گوش میدی. یه آهنگ قدیمی که مدت هاست نشنیدی و اصلاً برات فرقی نداره تو رو یاد چی می ندازه.

بعضی وقتا باید رفت. شاید فقط باید رفت برای این که خیلی پیش از این باید مرفتیم.

4/11/1390

 

بعد بارون میاد، بارون میاد و زمینو می شوره. بعد بارون دیگه هیچی مثل قبل نیست. همه فقط تو سکوت از کنار هم رد میشن.

4/11/1390 

 

(46 بازدید)
نوشته شده توسط کاوه بازوگیر
  بازدید کل: 11548   بازدید امروز: 8   بازدید یک ماه اخیر: 574