چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 1:50 ق.ظ
شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 3:26 ق.ظ
شاید چاره ای جز این نبود
سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:54 ب.ظ
برای چی بنویسم وقتی تو نمی خونیشون. شاید خسته شدی از حرفام، از
دردام. شاید فقط از من خسته شدی.
با این همه من هنوز دوستت دارم و می نویسم برای این که چیز مهمی نیست
این که تو نخونیش، این که، من ننویسم.
می دونم باور کردنش ساده ست. به همین سادگی که میشه نوشت. به همین
سادگی که تو نمی خونیشون.
شاید برای همین بود.
باید می رفتم خیلی قبل از این.
4/11/1390
من تعجب نمی کنم. فقط منتظر می مونم. منتظر میمونم که صبح بیاد و ما
بشنویم که همه چیز خوبه، که من خوبم، که تو خوبی و همه خوبن.
این چیزا عادیه، همیشه پیش اومده شاید بازم پیش بیاد.
بعد می تونیم بشینیم و با خیال راحت به خبر بعدی گوش بدیم.
4/11/1390
وقتی باید بریم میمونیم، به خونه نگاه می کنیم، به آدما، به لباسامون.
وقتی باید برم میمونم و فکر می کنم خیلی زیاد به تو، به جنگل، به هوا و به طعم خوبی
که تو رفتنه، به راه و سختیاش.
لازمه آدم زیاد بدونه؟ ولی شاید لازم باشه زیاد حرف بزنه نه برای این
که به تو بگم دوستت دارم که این به حدی تکراری شده که خودمم آزار میده نه برای این
که شاید دیگران نباید یادشون بره که منم هستم. شاید برای این که باید منتظر یه
تلفون از یه دوست قدیمی بود. شاید به خاطر این که باید به فال تویه مجله اعتماد
کرد.
یه وقتایی باید رفت. ولی می مونی و به یه آهنگ دیگه گوش میدی. یه آهنگ
قدیمی که مدت هاست نشنیدی و اصلاً برات فرقی نداره تو رو یاد چی می ندازه.
بعضی وقتا باید رفت. شاید فقط باید رفت برای این که خیلی پیش از این
باید مرفتیم.
4/11/1390
بعد بارون میاد، بارون میاد و زمینو می شوره. بعد بارون دیگه هیچی مثل
قبل نیست. همه فقط تو سکوت از کنار هم رد میشن.
4/11/1390
سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 12:4 ب.ظ
تقدیم به دوست خوبم سهیل رفیعی
من احتیاج به شعرای بدون وزن دارم
هی ریده میشه هر روز بیشتر تو این کارم
اینم شکنجه ام باز دنبال یه واژه
باید که کاری کرد آره مرض دارم
ما تو ته چاهیم راهی به بیرون نیست
اینا چیزایی هست که میده آزارم
بازم کم آوردم تو کار وزن شعر
شاید همین باشه وزنش که بیزارم
تو این همه سطرام باز اتفاقی نیست
اصلاً بی معنی بود از اولش کارم
هی پشت هم چیدن حرفای تکراری
باز کارم و دارم باز میده آزارم
مثل همیشه من تو بستنش لنگم
این مشکلو هر چند از اولش دارم
تحمیل من به متن کار درستی نیست
اصلاً به شعرم چه من از تو بیزارم
از این همه دردم چیزی نباید گفت
باید که ردارو از متن بردارم
شب های سردین خورشید تو زندونه
تو حذف این سطراست تا صبح بیدارم
باید که چندتا چیز اینجا بگم اما
بر می دارم جاشون چند نقطه می ذارم
باید که شعرو بست این آخرین خطه
این هفته هم میره من امتحان دارم
3/11/1390
جمعه 23 دی 1390 ساعت 1:27 ق.ظ
جای خالی انگشتان کسیست برماشه
مصیبت تازه؟
22/10/1390
ما به عادت معمول
صبح را به شب رساندیم
و این شاید حقیقت تلخی بود که خلا خالی نیست
22/10/1390
صبح خواب بودیم
وقتی برای تماشای خورشید نبود
22/10/1390
هر دو می دانیم
این درد مشترک نیست
هر کداممان برای هر کوچه نامی می گذاریم
من تو را به نامی می شناسم
و تو مرا
ولی موضوع نامی نیست که بر کوچه ها گذاشتیم
زخم عمیق تر از این حرف ها بود
باور کن رفیق شاید این درد مشترک نباشد
من از کوچه هایی گذشته ام که تو بارها از آن
این تلخی یک یاس فلسفی نیست
وقتی خنجر به گلوی هم گذاشته باشیم
و تنها چیز جالب این است که مجبور بودیم
بی آن که کسی هلمان داده باشد
ساده نیست درک این همه دست خونی
باور کن ساده نیست
دیگر نمی دانم درد مشترک بود یا نه
اصلا نمی دانم فرقی هم می کرد که تو مرا و من تورا چه بنامیم
این رنج عظیمی ست که برای زنده ماندن باید در میانه ی میدان خنجر به
گلوی هم نهاده باشیم
و روایت خطی زندگی را صفحات پوچ دفتر خاطرات از تلنبار دردهای نه
چندان مشترک بیازارد
من از خیابان هایی می گذرم چندان بیگانه
و تو بیگانه تر از من
حتی تقصیر انبوهی میدان ها نبود
نمی دانم دردی مشترک بود این
این میدان ها
این خیابان ها
این خاطرات
باور کن رفیق همیشه درد چندان که باید مشترک نبود
22/10/1390
ناچارم مهربان باشم
با تو
با پرندگان
با درختان
با مردمی که از کنارم تنه زنان می گذرند
ناچارم مهربان باشم در ترافیک
در تاکسی
در اتوبوس
باور کن
شاید تنها ناچارم مهربان باشم
22/10/1390
رفیق همیشه از حقوق بشر می گفت
از حقوق اولیه ای که من نداشتم
یاد گرفتم باید مهربان بود
یاد گرفتم جنگ چیز بدیست
رفیق من همیشه از خوبی ها می گفت
یاد گرفتم مهربان باشم با استخوان های شکسته ام
یاد گرفتم مهربان باشم با سربازان هنگام رژه
با خودم قبل از رفتن اجباری به جنگ
یاد گرفتم لبخند بزنم
به کودکان
به پرندگان
به تو
و سربازان بیچاره ی جوخه ی اعدام را دوست داشته باشم
یادم داده بود رفیقم باید از جنگ بیزار بود
رفیقی خوب دارم
که چیزهایی خوب یادم داده است
چیز هایی بزرگ مثل حقوق بشر
22/10/1390
نمی دانم کیستند مردمی که پرندگان را دوست دارند
و هلهله ی بادبادک را در میان باد
نمی دانم کیستند مردمی که باران را دوست دارند
وسپیدی برف
نمی دانم کیستند مردمی که تو را دوست دارند
که مرا دوست دارند
22/10/1390
باید مهربان باشیم
باید طرفدار صلح بود
چرا که جنگ سخت است
انباشته از بوی ترس و مرگ
آدم های خوش شانسیند آن ها که زنده می مانند
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از اعدام
بعد از مرگ
شاید چندان خوش شانس نباشند آن هایی که می مانند تا با ما گرسنگی
کشیده باشند
ولی هیچ کس به من نگفت
جنگ را چه کسی شروع می کند؟
چرا آدم ها شروع می کنند به کشتن؟
چرا من باید طرفدار صلح باشم؟
بله رفیق جنگ چیز خیلی بدیست
22/10/1390
کی دوست داره بمیره؟
کیه که هوای خوبو دوست نداشته باشه؟
اونی که عشقو دوست نداره کیه؟
کیه اونی که میمره؟
کیه اونی که از گرسنگی میمره؟
سربازا کیان؟
از کدوم سیاره ی دور اومدن اونایی که تیر خلاص میزنن؟
آدمای توی خیابون از کدوم سیاره اومدن اینجا؟
کیه اون سربازی که برای صلح میجنگه؟
شاید سیاره رو اشتباه اومدی رفیق
بگو کی دوست داره تو این هوای خوب بمیره؟
22/10/1390
شنبه 3 دی 1390 ساعت 10:27 ق.ظ
شعر به چه درد سرباز مرده می خوره؟
همه کار خودشونو می کنن
راننده تاکسی
من
وسیگار
30/9/1390
نمی دونم با این که سیگار نمی کشم
تازگیا چرا این همه سیگارو دوست دارم
شاید به خاطر دودش
شاید به خاطر تو
30/9/1390
هی!
دوستت دارم
همین
می دونم
دوستم نداری
فقط
همین
30/9/1390
چند نفری از گرسنگی می میرن
چند نفریم با گلوله
امشبم اتفاق خاصی نیافتاد
اتفاقا اخبار داشت می گفت
اشرف تکراری شده
30/9/1390
دوستت دارم
ولی تو نه
و من چیز به این سادگیو نمی فهمم
30/9/1390
تو
ساده
به همین سادگی
درست مثل یه
نه
30/9/1390
شعرای کمتر سیاسی
با چند تا نقطه چین
راستی
شما بودین
آخ یادم رفت
هوا چه قدر آلوده ست
30/9/1390
بعد سربازا میان
با تفنگا و پوتیناشون
راستی کدوم برای یه سرباز مهمتره
پوتین یا تفنگ
30/9/1390
لحظه ای برای ...
کابوس موریانه ها
چارچوب آهنی
و تو که هوا
روی شانه هایت سنگینی می کند
آقا شما
شما عامل انقراض صلحید
دلتان برای چه چیز بیشتر تنگ می شود؟
1/10/1390
بعد به حادثه عادت می کنی
به اخبار
به آدم ها
کم کم معتاد می شوی
به خیابان
ویترین ها
لبخندها
طناب های دار
معتاد می شوی
معتاد خبر
خبرهای بد
1/9/1390
یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 3:35 ب.ظ
شهر، تو، شعر و شعار
همه هی پشت هم قطار قطار
طاق ابروی تو بعد لبت
مست نقشه ی جغرافیای تنت
جمعی آگاه توی دود ها گم
نقشه ی رسم اسب ها بی سم
تو حراجی طرح را فروخت
دختری باکره پرده اش را دوخت
بعد من گذشتم از این پیچ
نقش اندام تو و دیگر هیچ
هی قطار فحش های ناموسی
همه در بند به جرم جاسوسی
کودکی رفته از دست سر این پیچ
باز شعر، باز شعار، بازم هیچ
ترس توی هوا استراتژی سکوت
انقلابی ترین ترانه ها با سوت
عصبانی، غرق توی شعر و شعار
صف طولانی پشت چوبه ی دار
هیجان دیدن مرگ یه مرد
باز چی؟ چی شده؟ چی؟! درد؟!
طرح لبخند، توی گور شادی
توی ترس، مرگ، غم آزادی
توی فکر طرح هوای مجانی
ذوق مرگ لبخند سید جانی
طرح و حرفای آدمای بزرگ
بحث دوستی گوسفند با گرگ
صحب از مبارزه بدون خشونت
طرح های وحدت دوباره ی امت
باز له زیر باتوم ساتور
باز بودن توی وحشت و سانسور
باز من، باز حرفای تکراری
باز شعر، پیچ کوچه، بیزاری
باز دود و شهر در هم و ما
خسته از هم هنوز پا بر جا
خسته از گفتگوی تکراری
غرق دودیم با ژست بیزاری
27/9/1390
یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 3:30 ب.ظ
ساعتم از کار افتاده
بیچاره زمان
18/9/1390
یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 3:29 ب.ظ
ساده است از عشق نوشتن؟
از آدمی چه طور؟
راستی
یادم رفت بگویم
این روز ها چه طوری رفیق؟
17/9/1390
یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 3:28 ب.ظ
می توانم سال های سال از تو سخن بگویم
نمی دانم
طاقت این لاف زدن ها را داری؟
17/9/1390
پنج شنبه 17 آذر 1390 ساعت 9:46 ب.ظ
پنج شنبه 17 آذر 1390 ساعت 9:42 ب.ظ
بر مدار لیوان خالی
بر مدار چشمان تو
نگاهت
ظرافت اندامت
لبخندت
صدای تو
شنبه 7 آبان 1390 ساعت 8:55 ب.ظ
خیلی پیچیده نیست که
بگویم دوستت دارم
ولی جواب تو پیچیده
است
نمی دانستم یک نه می
تواند این قدرها پیچیده باشد
باور می کنی؟
دوست داشتن تو عزیزم
آن قدرها هم سخت نیست
گم شدن میان لبخندت
غمگین شدن با اشک
هایت
عادت کردن به دیدنت
معتاد شدن به تو
ولی هیچ کدامشان دنیا
را عوض نخواهد کرد
راستی استالین هم
عاشق بود؟
هیتلر چه طور؟
خمینی چه؟
آیا دوست داشتن تو
تفسیر ساده ی واژه ی عشق است؟
راستی تا به حال فکر
کردی دوست داشتن همه ی آدم ها چگونه است؟
دوست داشتن آفتاب
دوست داشتن دریا
دوست داشتن کوه ها
راستی تا به حال فکر
کرده ای به چه فکر می کرده اند گام هایی که میان جنگل ها ی شمال می گشته اند
آه، یادم رفت میان
دیوار بلند سانسور
میان این همه فراموشی
مثل همیشه یادمان
رفته آن نام ها را
شاید حق با تو باشد
عزیزم
باید می گفتی نه
خیلی پیچیده است که
فکر کنی به یک نه
میان این همه آدم
راستی به ازای هر
کداممان چند گلوله ساخته اند
شنیده ام که دیگر
سربازان را به جنگ نمی فرستند
فکر کن
آتش هواپیما های بی
سرنشین دو طرف را
میان شهر
روی سر آدم هایی
که شاید فکر می کردند
نه واژه ای چندان
پیچیده نیست
چندان که برایش به
فکر فرو روی
5/8/1390