سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 12:4 ب.ظ
تقدیم به دوست خوبم سهیل رفیعی
من احتیاج به شعرای بدون وزن دارم
هی ریده میشه هر روز بیشتر تو این کارم
اینم شکنجه ام باز دنبال یه واژه
باید که کاری کرد آره مرض دارم
ما تو ته چاهیم راهی به بیرون نیست
اینا چیزایی هست که میده آزارم
بازم کم آوردم تو کار وزن شعر
شاید همین باشه وزنش که بیزارم
تو این همه سطرام باز اتفاقی نیست
اصلاً بی معنی بود از اولش کارم
هی پشت هم چیدن حرفای تکراری
باز کارم و دارم باز میده آزارم
مثل همیشه من تو بستنش لنگم
این مشکلو هر چند از اولش دارم
تحمیل من به متن کار درستی نیست
اصلاً به شعرم چه من از تو بیزارم
از این همه دردم چیزی نباید گفت
باید که ردارو از متن بردارم
شب های سردین خورشید تو زندونه
تو حذف این سطراست تا صبح بیدارم
باید که چندتا چیز اینجا بگم اما
بر می دارم جاشون چند نقطه می ذارم
باید که شعرو بست این آخرین خطه
این هفته هم میره من امتحان دارم
3/11/1390
صحرای صحرایی این بهت
روجا
پلپا بهشتی دیگر
سنگسرک بهشت کوچک من
وهم سبز
دخترك باران
زندگی می گوید اما باز باید زیست
چیزی چون شعر . . .
ساحل
ترانگی
آقا دیو و خانوم لولو
بیداد
رهایی را فریاد کن
کمتر از خاک
ترانگی
من نمنم
Learning MCNP4C and MCNPX
سپیده دمی که بوی لیمو می دهد
فانوس
پچ پچ قلم
وبلاگ دانشجویان فناوری اطلاعات ساری
فعالیت های ادبی و هنری دانشجویان علوم پایه دانشگاه
عاشقانه ها