جمعه 23 دی 1390 ساعت 1:27 ق.ظ
جای خالی انگشتان کسیست برماشه
مصیبت تازه؟
22/10/1390
ما به عادت معمول
صبح را به شب رساندیم
و این شاید حقیقت تلخی بود که خلا خالی نیست
22/10/1390
صبح خواب بودیم
وقتی برای تماشای خورشید نبود
22/10/1390
هر دو می دانیم
این درد مشترک نیست
هر کداممان برای هر کوچه نامی می گذاریم
من تو را به نامی می شناسم
و تو مرا
ولی موضوع نامی نیست که بر کوچه ها گذاشتیم
زخم عمیق تر از این حرف ها بود
باور کن رفیق شاید این درد مشترک نباشد
من از کوچه هایی گذشته ام که تو بارها از آن
این تلخی یک یاس فلسفی نیست
وقتی خنجر به گلوی هم گذاشته باشیم
و تنها چیز جالب این است که مجبور بودیم
بی آن که کسی هلمان داده باشد
ساده نیست درک این همه دست خونی
باور کن ساده نیست
دیگر نمی دانم درد مشترک بود یا نه
اصلا نمی دانم فرقی هم می کرد که تو مرا و من تورا چه بنامیم
این رنج عظیمی ست که برای زنده ماندن باید در میانه ی میدان خنجر به
گلوی هم نهاده باشیم
و روایت خطی زندگی را صفحات پوچ دفتر خاطرات از تلنبار دردهای نه
چندان مشترک بیازارد
من از خیابان هایی می گذرم چندان بیگانه
و تو بیگانه تر از من
حتی تقصیر انبوهی میدان ها نبود
نمی دانم دردی مشترک بود این
این میدان ها
این خیابان ها
این خاطرات
باور کن رفیق همیشه درد چندان که باید مشترک نبود
22/10/1390
ناچارم مهربان باشم
با تو
با پرندگان
با درختان
با مردمی که از کنارم تنه زنان می گذرند
ناچارم مهربان باشم در ترافیک
در تاکسی
در اتوبوس
باور کن
شاید تنها ناچارم مهربان باشم
22/10/1390
رفیق همیشه از حقوق بشر می گفت
از حقوق اولیه ای که من نداشتم
یاد گرفتم باید مهربان بود
یاد گرفتم جنگ چیز بدیست
رفیق من همیشه از خوبی ها می گفت
یاد گرفتم مهربان باشم با استخوان های شکسته ام
یاد گرفتم مهربان باشم با سربازان هنگام رژه
با خودم قبل از رفتن اجباری به جنگ
یاد گرفتم لبخند بزنم
به کودکان
به پرندگان
به تو
و سربازان بیچاره ی جوخه ی اعدام را دوست داشته باشم
یادم داده بود رفیقم باید از جنگ بیزار بود
رفیقی خوب دارم
که چیزهایی خوب یادم داده است
چیز هایی بزرگ مثل حقوق بشر
22/10/1390
نمی دانم کیستند مردمی که پرندگان را دوست دارند
و هلهله ی بادبادک را در میان باد
نمی دانم کیستند مردمی که باران را دوست دارند
وسپیدی برف
نمی دانم کیستند مردمی که تو را دوست دارند
که مرا دوست دارند
22/10/1390
باید مهربان باشیم
باید طرفدار صلح بود
چرا که جنگ سخت است
انباشته از بوی ترس و مرگ
آدم های خوش شانسیند آن ها که زنده می مانند
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از اعدام
بعد از مرگ
شاید چندان خوش شانس نباشند آن هایی که می مانند تا با ما گرسنگی
کشیده باشند
ولی هیچ کس به من نگفت
جنگ را چه کسی شروع می کند؟
چرا آدم ها شروع می کنند به کشتن؟
چرا من باید طرفدار صلح باشم؟
بله رفیق جنگ چیز خیلی بدیست
22/10/1390
کی دوست داره بمیره؟
کیه که هوای خوبو دوست نداشته باشه؟
اونی که عشقو دوست نداره کیه؟
کیه اونی که میمره؟
کیه اونی که از گرسنگی میمره؟
سربازا کیان؟
از کدوم سیاره ی دور اومدن اونایی که تیر خلاص میزنن؟
آدمای توی خیابون از کدوم سیاره اومدن اینجا؟
کیه اون سربازی که برای صلح میجنگه؟
شاید سیاره رو اشتباه اومدی رفیق
بگو کی دوست داره تو این هوای خوب بمیره؟
22/10/1390
صحرای صحرایی این بهت
روجا
پلپا بهشتی دیگر
سنگسرک بهشت کوچک من
وهم سبز
دخترك باران
زندگی می گوید اما باز باید زیست
چیزی چون شعر . . .
ساحل
ترانگی
آقا دیو و خانوم لولو
بیداد
رهایی را فریاد کن
کمتر از خاک
ترانگی
من نمنم
Learning MCNP4C and MCNPX
سپیده دمی که بوی لیمو می دهد
فانوس
پچ پچ قلم
وبلاگ دانشجویان فناوری اطلاعات ساری
فعالیت های ادبی و هنری دانشجویان علوم پایه دانشگاه
عاشقانه ها